Posted by: terme2008 | ژوئن 16, 2008

با یاد آن که خشم و جسارت بود

دکتر علی شریعتیوقتی از فرانسه برگشت همه فکر می کردند ممکن است چه تغییری کرده باشد ؛ یعنی فارسی را به سختی حرف می زند ؟ باز هم می شود با او سر یک سفره نشست و ابگوشت خورد ؟ وقتی از قطار پیاده شد ، همان گیوه ها پایش بود . چشم های تیزش می خندید  و دنبال چهره های اشنا می گشت . تا شروع کرد به خوش و بش ، همه ی اضطراب ها ریخت که « ای بابا ف لهجه اش هم که هنوز عوض نشده ! » این تصاویر شاید همان تعریف خودش از روشنفکر باشد ؛ کسی که با مردم زندگی کرد و به زبان آنها با فوت و فنی خاص خودش حرف زد . می گویند اعتماد به نفس دانشجویان مسلمان با بودن دکتر رنگ گرفت ؛ همان هایی که با هزار ترفند نمازشان را جایی می خواندند که کسی نبیند و آبرویشان نرود ، حالا سرشان را بالا می گرفتند و نماز جماعت می خواندند . دین را جور دیگری بین جوان ها آورده بود . البته دوست و دشمن در حقش بی انصافی کردند چون هر کس خواست او را از آن خود کند و هیچ وقت ان طور که بود ، ان طور که خودش دوست داشت و همه زندگی اش را برای گفتن و روشن کردن و به حرکت انداختن گذاشت ، به نقد کشیده نشد ؛ یا بتش کردند یا ملحد بی خدا . او انسان آرمان خواهی بود که نگاه تلخ و درد تنهایی خود را ستود ، آن طور که خودش دوست داشت زندگی کرد و حسرت هیچ کاری را بر دلش نگذاشت ؛ هرچند زندگی برای چنین کسی و کسانی که با او زندگی می کنند راحت نیست . اما کسانی که بر سر راه زندگی او قرار گرفتند و تاثیر خودشان را گذاشتند، شادمان و لبریزش کردند یا غمی به غم هایش اضافه کردند، تعدادشان کم نیست ؛ از پدر و استاد و دوست گرفته تا دشمن و مخالف سرسخت . شناختن این آدم ها شاید به شناختن مردی به این وسعت کمک کند .

حضرت زینب (س ) ( زبان علی در کام )تشییع جنازه دکتر شریعتی در سوریه

دوست داشت کنار حضرت زینب دفن شود ؛ کنار کسی که « جوانمردان از رکابش جوانمردی آموختند » اما شاید فکر نمی کرد تقدیرش اینگونه باشد . وصیت کرده بود او را پشت حسینیه ارشاد دفن کنند اما ساواک نگذاشت جسدش را به ایران بیاورند . دوستانش او را از لندن به دمشق بردند . امام  موسی صدر بر او نماز خواند و در قبرستانِ کنارِ زینبیه به خاکش سپردند ف کنار کسی که اعتراف می کرد حیرت زده اش می کند که انسان تا کجا می تواند برسد .

ثقه الاسلام علوی

مشرب تصوف و حکمت داشت و به همین خاطر مورد انتفاد خیلی از اهالی علم بود . شریعتی 15 سال پای درس دین وعرفان او نشست . او را به آیت اللهی قبول داشت و بسیاری از معنویات و شیرازه اصلی دینش را مدیون او می دانست و نگاه بدیعش را می پسندید و قبول داشت که در آثار و افکارش رد پای افکار استاد حک شده است .

حجت الاسلام والمسلمین فلسفی ( دوست و همرزم )

تنها کسی که به اعتراف دکتر ، حسادتش را برانگیخت همین دوست گرمابه و گلستانش بود ؛ از آن دوست های یک روح در دو کالبد ؛ کسی که باعث شد علیِ بازیگوش ، هوای پشت بام و کاغذ بازی از سرش بیفتد و به درس و مشق علاقمند شود و حتی از او جلو بزند . 12 سال با هم پشت میز و نیمکت مدرسه درس خوانده بودند اما فقط همدرس و همرزم نبودند . اوایل دوران دانشجویی ، مسئولیت برگزاری مراسم 9 اسفند – همان روزی که دکتر مصدق بعد از سقوط ، دوباره روی کار آمده بود – با آنها بود. آن روز هر دو را گرفتند . بعد از بازجویی از فلسفی ، شریعتی را برده بودند به بند مجرمان عادی و او را به بند زندانیان سیاسی . فلسفی خودش را متهم اصلی معرفی کرده بود و این برای او قابل تحمل نبود که این همه حقارت بکشد . حتی پنجره ی سلولش را باز کرده بود و هرچه بد و بیراه به زبانش آمده بود بارش کرده بود .

رزاس ( دختری با چشمانی به رنگ ابر )

جلوی کافه ی مادام کانار ، مشرف به رود خانه ی مقدس به تماشای غروب می نشستند . یک سال ، تقریبا هر روز ، دختر او را شلخته خطاب می کرد چون همین یک کلمه فارسی را بلد بود و دکتر هم هنوز فرانسه را خوب حرف نمی زد اما رزاس می گفت ؛ حرف هایش را می فهمد و چه بهتر از این . دختر کم حرف بود و بر خلاف دیگران او را نمی ستود بلکه می کاویدش .  رزاس به تورویل رفت و از آنجا نتیجه ی کاوش هایش را برای او فرستاد : « تو  در بسیاری از راهها رشید و هموار و نیرومند و زیبا راه می روی اما در زندگی گردن ، همچون افلیجی هستی … به همان اندازه که به همه کسانی که با تو آشنایی و امیزش دارند لذت می دهی و می ارزی  ، به کسانی که باتو زندگی می کنند رنج خواهی داد و بی ثمر خواهی بود » و دکتر پذیرفته بود ؛ به نظرش راست گفته بود !

محمد تقی شریعتی ( پدر ، قرآن شناس و متخصص در فلسفه اسلام )م�مد تقی شریعتی

برادر کوچک پدرش بود . او بود که علی را با کتاب رفیق کرد و هنر فکر کردن را یادش داد . وقتی معلم ششم دبستان اش به پدر گفت « از همه ی معلم ها باسواد تر است و از همشاگردی هایش تنبل تر ! » از ته دل شاد شد اما گاهی که از گله معلم ها شاکی می شد ، نصیحتش می کرد : « پسر جان یک ساعت هم درس خودت را بخوان » . و او باز هم خونسرد و ساکت می رفت بین کتاب هایی که دور تا دور کتابخانه توی قفسه ها چیده شده بودند و او را به خود می خواندند . پدر کتاب می خواند و پسر کنجکاو می شد و رد کتاب را می گرفت  و از ترس اینکه پدر منعش کند که این مناسب سن تو نیست ، گاهی پنهانی می خوا ندش . اما پدر دیگر می دانست پسر ، معجونی است که هر چند پدر می چزاندش اما هرچه پدری برای پسرش آرزو می کند ، او دارد . پدر به چشم پسر همیشه استوار و با ایمان بود حتی وقتی برایش گفتند که « وقتی در زندان بودی ، نیمه های شب از خواب می پرید ، به کتابخانه می رفت ، سر سجاده اش می نشست و دعایت می کرد . گاه عقده اش می ترکید اما خودش را ساکت می کرد و گاه با ناله اسمت را آهسته صدا می زد . »

ژرژ گورویچ ( استاد جامعه شناسی )ژرژ گورویچ

همکلاسی هایش او را گورویچ شناس لقب داده بودند . می گفتند از مریدان ، شیفتگان ،و نزدیکان فکری اوست . در 5 سالی که شاگردی اش را کرده بود . تنها کسی بود که افکار پیچیده ی استاد را خوب می فهمید . به او که می رسیدند ، به شوخی به گورویچ متلک می گفتند . دکتر او را بزرگ میداشت چون عقلش را سیراب می کرد . گورویچ نابغه ، یهودی و چپ بود و از روسیه فراری . روزگاری با لنین دوست بود و بعد با استالین دشمن . 20 سال در اروپا و آمریکا آوارگی کشید چون فاشیست ها برای سرش جایزه گذاشته بودند و کمونیست های استالینی به خونش تشنه بودند .

موریس مترلینگ ( نویسنده کتاب « اندیشه های مغز بزرگ » )موریس مترلینگ

دبیرستانی بود و عاشق کتاب . آن روز بعد از ظهر ، سر سفره ی ناهار ، پدر با غذا بازی می کرد و کتاب اندیشه های مغز بزرگ را می خواند . ان روزها بازار این کتاب داغ بود . او هم کنار پدر نشست . کتاب با این جمله شروع شده بود ؛ « وقتی شمعی را پف می کنیم ، شعله اش کجا می رود ؟ » و همین جمله کاری بود . به قول خودش انگار مغزش افتتاح شد ؛ دیگر فلسفه شد همدم همیشگی اش . به نظر ، او مترلینگ شباهت هایی هم با هم داشتند ؛ مثلا اینکه موریس در انشا استعداد فوق العاده ای داشت ، افکارش را مدیون تعالیم پدرش بود . به جهان با چشمانی شکاک و متفکر نگاه می کرد .

فخرالدین حجازی ( خطیب مشهور ، دوست مخصوص )

همه فخرالدین حجازی را به سخنوری می شناسند ؛ از جنس سخنوران حسینیه ارشادکه بین دانشجویان و روشنفکران مسلمان گل کرد . لقبش « گنج نطق های آتشین » بود . نگاه جدیدی به اسلام داشت و حرفش را با شور و خروش می گفت . در ارادتش به امام آنقدر افراطی بود که امام به او گوشزد کرد که اینقدر تند نرود . قدیمی ترها می گویند در دربار مناصبی داشت و مدتی هم در آستان قدس رضوی مدیر نشریه آنها بود ولی کم کم انقلابی شد و با ارادتی که به شریعتی داشت ، با جمعشان همراه شد . جلسات سخنرانی فخرالدین حجازی همیشه پر مشتری بود .

ابراهیم انصاری زنجانی فخرالدین �جازی

دشمن زیاد بود ؛ مخالفت ، تهمت ناروا از دوست و دشمن هم کم نبود . دکتر اغلب سکوت می کرد انگار که بخشیده باشد اما به صراحت گفته بود که انصاری زنجانی را نمی بخشد ؛ چون گفته بود کسانی که برای گوش دادن به سخنرانی دکتر به حسینیه ارشاد می روند ، منحرفند ، مشکل جنسی دارند ! دکتر برآشفته شده بود و جواب داده بود ؛ « من همه ی کسانی را که با من سر عناد و دشمنی داشته اند می بخشم به جز انصاری زنجانی را » .

پروفسور شاندل ( قدری فیلسوف ، قدری شاعر و قدری سیاستمدار )

خودش می گفت بیش از هر نویسنده و متفکر دیگری ، از نظر هنری و فکری ( فکری و اعتقادی ) تحت تاثیر اوست . نام ادبی خودش را هم از نام او گرفت ؛ « شمع » ( که به فرانسه می شود شاندل ) ؛ « و شمع چیزی نیست جز آمیزه ی نخستین حروف نام کامل من » . شاندل بین دکارت و بودا در نوسان بود ، با منطق یونان سر و سری داشت ولی هیچ وقت « انسان حیوان ناطق است » ارسطو را نپذیرفت . با علوم روز غریبه نبود و هنر شعرش را با آنها تزیین می کرد و از اشراق شرق بهره ها می برد . بعضی می گویند شاندل همزادی است که شریعتی برای خود آفرید تا آنچه را که خود نمی توانست آشکار و مستقیم بگوید از دهان او بگوید . سعی می کرد قلم و زبان او را داشته باشد .

پروفسور لویی ماسینیون ( استاد و اسلام شناس )پروفسور لویی ماسینیون

« آه ، اگر در زندگی ماسینیون را نمی شناختم و این حادثه بزرگ رخ نمی داد ، تا آخر عمر از چه چیزها بی خبر می ماندم . » پیرمردی 79 ساله که به چشم دکتر زیبا بود ، با چهره ای استخوانی ،چشم های نا آرام  ، همیشه در فکر ، بی دقت به اطراف و دقیق در تفکر . مردی زود جوش که9 از زیبایی به همان اندازه بی طاقت می شد که از زشتی . شریعتی او را تقدیس می کرد و دوستش داشت . استاد روح سرکش شاگرد را سیراب می کرد و فوت و فن  « فاصله گرفتن از ابتذال » را یادش می داد . ماسینیون همه عمرش را بر سر تحقیق درباره حلاج و سلمان و فاطمه (س ) کذاشته بود . دکتر کتاب سلمان پاک استادش را ترجمه کرد  و در جمع آوری ، خواندن و ترجمه متون درباره حضرت زهرا (س ) همذاهش بود . همیشه از آن دوسالی که با استاد گذرانده بود ، به عنوان « اوقات پر افتخار و فراموش نشدنی زندگی اش » یاد می کرد .

پوران شریعت رضوی (دوست همسر )

« در آن سال های اول که تازه با هم آشنا شده بودیم ، با هم همکلاسی بودیم و هنوز پا به زندگی من نگذاشته بود ، من چه بودم ؟ که بودم ؟ جوانی بودم پیر ! جوانی بدبین ، تلخ اندیش ، تنها ، گریزپا ، سر به هوا ، و غرق در خیال » . عپوران شریعت رضوی لی شریعتی ، پوران شریعت رضوی را در دانشگاه دید . اسم و رسم اش را از قبل می شناخت ؛ به خاطر برادرش که 16 آذر جلوی دانشگاه شهید شده بود . پوران در آبان 1313 در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد . پدرش ، علی اکبر شریعت رضوی ( از سادات رضوی ) خادم آستان قدس و از بازاریان قدیمی مشهد بود . او و علی شریعتی 19 سال با هم زندگی کردند که به قول شریعت رضوی ، « زندگی خانوادگی » در این 19 سال بیشتر حاشیه بود تا متن . « متن ، دغدغه ها و آرمان های علی بود . با وجود این ، همیشه قدرشناس بود و گهگاه این شعر حافظ را برایم زمزمه می کرد ؛ تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت / به مردمی نه به فرمان ، چنان بران که تو دانی » .

 

مطالب برگرفته شده از مجله همشهری جوان شماره ی170

 

Posted by: terme2008 | ژوئن 6, 2008

پیرامون دریا

عکس ها با گوشی گرفته شده

Posted by: terme2008 | آوریل 27, 2008

وقایع نگاری از یک استادیوم

این روزا از بی کاری به سرمان زد تا به استادیوم برویم و بازی سایپا را از نزدیک رویت کنیم و از آنجا که علی دایی سرمربی تیم ملی ،سرمربی سایپاهم هست و صد البته بلیط فروشی هم نمی شود حالش بیشتر هم می شود . خودم را برای دیدن یک بازی جانانه با نیروهوایی عراق آماده کرده بودم که داخل استادیوم شدم ، جمعیت از بازی های لیگ بیشتر بود و رنگ نارنجی بیشتر به چشم می آمد.

 سایپا و نیروی هوایی

رفتیم و کنار دایی مان نشستیم . دایی مان هم رفته بود درست جلوی بوقچی ها نشسته بود . سهراب بوقچی داشت منت می کرد که من بوقچی استقلالم و تو را خدا هشت دست را رعایت کنید ؛ که کلمه استقلال کافی بود تا به او محل ندهند. و او بقول معروف برودجای دیگر بوقش را بزند آن 100 عراقی که3 بانو هم قاطیشان کنار جایگاه نشسته بودند صداشان از 8000 تماشاگر سایپا بیشتر بود . 100 پرچم عراق دست کم در استادیوم بود این در حالی که اگر خود استادیوم لطف نکرده بود پرچم ایران دور و بر نزده بود تقریبا هیچ پرچمی دست ملت دیده نمی شد . گوینده ورزشگاه ول معطل بود .ول کووم تو کاراج منظورشو فهمیدین که ؛ همون welcome to karaj بود اسمهای عربی را جوری میخواند انگار آنها چهار حرف بیشتر دارند . تعویضها را که افتضاح میخواند ملت مدتها بود اینطوری نخندیده بودند .

سایپا و نیروی هوایی عراق

شعار ها پیرامون هر چیزی بود الا تشویق تیم ، خودتان قضاوت کنید :

داور دقت کن در دقیقه اول

عراقی دستا بالا…. عراقی دستا بالا

بقره … بقره …

سلطان علی دایی ( با کمک هشت دست )

سایپای تیمه کرج … سایپای تیمه کرج (توجه دارید که سایپای شهر کرج منظورشان بود)

تیمی که از رشت میخوره بدرد عمش میخوره ( ربطش را تا الان نفهمیدم بذارید یه خورده دیگه فکر کنم )

روبرو آماده باش

روبرو نعشه ایه

تازه تشویق هایشان هم اینطوری بود :

سایپا بسه دیگه غیرتتو نشون بده

سایپا حمله کنی سولاخو پیدا میکنی

نتیجه بازی : 1-1 ( بازی تعریفی نداشت )

بازی سایپا و صباباتری

امروز بازی با صباباتری بود. کلا گوینده موینده رو فاکتور گرفتند. طبق معمول همون شعارها بود باضافه ی این چند تا :

سد جلال یاپ استام

صدای عرعر نمیاد لنگی صداش در نمیاد ( اینرا یکنفر میان آنهمه جمعیت داد میزد )

تو که 6 تا میخوری …….. گـ/ ــوه میخوری زر میزنی ( فضای فرهنگی استادیوم ها را عشق است )

عادل کله سـ…/کـ/…سی ( بیچاره عادل کلاه کج)

ش .. ش .. شیش تایی هاش

در طول این مدت یه پارچه 10 متری آبی رنک که سراسر سوراخ بود به علامت تشییع جنازه در استادیوم چرخانده میشد .

بازی سایپا و صباباتری

راستی تا یادم نرفته بگم که سرویس و آبخوری ها در عالی ترین سطح ممکن بودند توپ توپ.

نتیجه بازی: 1-1( بازی تعریفی نداشت )

Posted by: terme2008 | آوریل 4, 2008

به یاد سیروس

هجده فروردین هر سال یادآور حادثه تلخ تصادف اسطوره گیلانی فوتبال ایران شادروان سیروس قایقران است . در این روز مردم از گوشه و کنار گیلان بر سر مزار او حاضر شده و یاد و خاطره اش را گرامی میدارند. آنچه در ادامه آمده تنها یادی کوچک از مرد بزرگ و با اخلاق ورزش ایران است .

نام و نام خانوادگی : سیروس قایقران نصرالهی

تاریخ تولد : 1/11/1340 –بندر انزلی – محله کلویر

باشگاههای دوران بازیگری :ملوان و استقلال انزلی ، الاتحاد قطر و کشاورز تهران

مربیان وی در گیلان : بهمن صالح نیا ، احمد صومی ، غفور جهانی ، مجید جهانپور ، نصرت ایراندوست …

مربیان وی در تیم ملی : پرویز دهداری ، مهدی مناجاتی ، علی پروین ، ناصر ابراهیمی ، بهمن صالح نیا ، رضا وطنخواه

تعداد بازی های ملی ( رسمی ) : 43 مسابقه

کاپیتانی در تیم ملی :21 بازی

گل زده برای تیم ملی : 14 گل

اولین بازی تیم ملی : 30 دی ماه سال 1363 مقابل یو گسلاوی

آخرین بازی ملی : 26 فروردین سال 1372 مقابل بوسنی

اولین کاپیتانی در تیم ملی :11 آذر سال 1367 مقابل قطر

مربیگری در تیم : کشاورز و مسعود هرمزگان

افتخارات دوران بازیگری : قهرمانی با ملوان در جام حذفی کشور ، مقام دوم لیگ قدس با منتخب گیلان ، قهرمانی با استقلال انزلی در جام حذفی گیلان ، مقام سومی در جام ملتهای آسیا در سال 1988 ، قهرمانی بازیهای آسیایی پکن در سال 1999 .

افتخارات دوران مربیگری : کسب عنوان سوم لیگ کشور با تیم کشاورز تهران

زیباترین گل زده برای تیم ملی : به تیم دینامودرسدن آلمان شرقی در سال 1364

حساس ترین گل زده برای تیم ملی : به تیم ملی کره جنوبی 1990

وفات : 18 فروردین 1377 جاده رشت - قزوین

آرامگاه : کلویر بندرانزلی

مزار شادروان قایقران و فرزندش

زنده یاد سیروس قایقران در اول بهمن ماه 1340 در محله کلویر بندر انزلی پا به عرصه هستی نهاد. سیروس از همان ابتدای کودکی به فوتبال در زمینهای خاکی کلویر روی آورد و با استعداد درخشانش به عضویت تیم فوتبال منتخب آموزشگاهها در آمد. وی در سن 16 سالگی در سال 1356 موفق شد به عنوان یکی از مهرهای اصلی در تیمهای نوجوانان و جوانان ملوان استعدادهای خود را به نمایش بگذارد و با مهارتهای منحصر به فردش ملوان را به رتبه قهرمانی باشگاههای گیلان رساند. وی در سالهای 57 تا 63 افتخارات زیادی را برای ملوان و گیلان به ارمغان آورد مانند دو گلی که وارد دروازه پرسپولیس کرد و یا گل زیبایی که وارد دروازه تیم منتخب مازندران نمود.

در این دوران وی به عنوان یک بازیکن استثنایی با ویژگیهای اخلاقی عالی و منش پهلوانی در میان عموم مردم محبوب گردید. وی آنقدر متواضع و افتاده بود که همه افراد به او علاقمند بودند . لبخندهای صمیمی اش هیچگاه از لبان او دور نمی شد و قلبش مانند دریا پاک و بی آلایش بود.

سیروس در سال 1363 به تیم ملی دعوت شد و در سال 66 تنها فوتبالیست شهرستانی بود که شادروان دهداری بازوبند پرافتخار کاپیتانی تیم ملی ایران را به بازوان او بست. در سال 67 در جام ملتهای آسیا در قطر ، تیم ملی ایران با رهبری سیروس به مقام سومی دست یافت و در سال 69 تیم ایران را با گلهای زیبایش پس از 20 سال به قهرمانی در بازیهای آسیایی پکن رساند. سیروس در آن دوران نه تنها در ایران بلکه در آسیا و اروپا هم به عنوان یک بازیکن استثنایی مطرح گردید و با وجود داشتن پیشنهاد از تیمهای آلمانی به الاتحاد قطر پیوست. سیروس در اوج شهرت هرگز مغرور نشد و اصالت خود را فراموش نکرد و بعد از مدتی بازی در قطر ، مجددا به تیم اول خود ملوان پیوست و این تیم را قهرمان جام حذفی و راهی مسابقات آسیایی کرد.

سیروس در سال 72 به عنوان بازیکن و سپس مربی به تیم کشاورز تهران پیوست و نتایج قابل توجهی بدست آورد. وی سپس به تیم دسته دومی مسعود هرمزگان پیوست و مدتی در آنجا مشغول به مربیگری شد .

در سالهای 76 و 77 سیروس بارها تمایل خود را برای بازگشت به ملوان به عنوان بازیکن یا مربی اعلام کرد. اما در اوایل سال 77 که وی برای تعطیلات نوروز همراه خانواده اش به انزلی آمده بود در بازگشت و در حالیکه همراه فرزند، همسر و برادر همسرش در اتومبیل رنوی خود عازم تهران بود در حوالی امامزاده هاشم با کامیون خاور تصادف نمود که منجر به فوت وی و فرزندش گردید. روحشان شاد و قرین رحمت باد.

بریده ای از جراید درباره سیروس

Posted by: terme2008 | آوریل 1, 2008

این روزها

این روزها

برگ ها

بافکر خورشید سبز می شوند

و غنچه ها لپ هایشان گل می اندازد

این روزها

بادبادک هایمان

حتی

از آسمان هم بیرون می زند

همیشه دور و بر بهــار

دود دودکش ها قد بلند می شوند

و باران

سقف های بی پناه را هم

بغل می کند

این روزها

همیشه و همیشه

شعرهای کوچکم

آرام آرام

سر می روند

سحر دیانتی

عید نوروز مبارک

یه سال دیگه هم رفت . سال 86 با تمام خوبی و بدی هاش رو به اتمامه . ما موندیم و کلی تجربه های خوب و بد ، خاطره های زشت و زیبا . امیدوارم سال 87 سال خوبی برای همه باشه . پیشاپیش عید نوروز رو به همه ی دوستان تبریک میگم. سال گذشته همین موقع ، وقتی در تدارک آپ جدید بودم فکر می کردم که سال 85 چقدر سال بدی بوده و دیگه بدتر از اون هم نمیشه. البته اینکه توی اون سال یکی از بهترین عزیزانم رو از دست داده بودم و غم خیلی بزرگی داشتم تاثیر زیادی توی اون نوع نگرشم داشت . ولی توی اون آپ نوشته بودم که خیلی ها از دست رفتن و هیچ وقت فکر نمی کردم سال 86 هم این همه عزیز از دست بدیم. عزیزانی که بدون هیچ اغراقی در زمینه ی فعالیتشون بهترین بودند و حالا حالاها دیگه کسی مثه اونا نمیاد . خب دیگه روزگاره؛ این سریال برای ما هم تکرار میشه . مهم اینه که کسی هم از ما یادی بکنه .

همه دیدیم وقتی قیصر فوت کرد از هر نوع آدمی ، از هم نوع صنفی ، از هر قشری آمده بودند . هنرپیشه و خواننده ، نویسنده و شاعر ، معلم و استاد ، دانش آموز و دانشجو همه در غم از دست دادن قیصر گریستند. قیصر کسی بود که کمترین مصاحبه ها رو داشت واقعا این چه قدرتی بود که این همه دل رو تسخیر کرده بود. امثال قیصر زیادند واقعا زیادند.

قیصر امین پور ، اکبر رادی ، استاد شهیدی ، حمید عاملی ، حاج قربان ،آیدین نیکخواه ، احمد بورقانی ، آیا ت معزز لنکرانی ، مشکینی ، مجتهدی ، توسلی … همگی رفتند ؛ اما آثارشون هست . آثاری که شاید در هر کسی و در هر لحظه ای بتونه ایجاد تحول بکنه . ما تاخر که میگن همینه دیگه ، ما چی ؟ ما چی بعد از خودمون برای بقیه میذاریم ؟

خدا همه رو رحمت کنه ، خدا ما رو رحمت کنه . یادمون باشه که لحظه تحویل سال نو همه رو دعا کنیم .

پس خداوند به گل و شل گفت برخیز

و من پاره ای از آن گل بودم

که برخاستم و نشستم

گرد بر گرد خویش را نگاه کردم

خوشا من ، خوشا پاره گل

اکنون گل به گل باز می گردد

و به خواب می رود

چه خاطره هایی که این پاره گل ندارد

چه پاره گل های برخاسته جالبی که دیده ام

به هر چه دیدم عشق ورزیدم

به هر چه دیدم عشق ورزیدم

شب بر همگان خوش باد.

شب بر همگان خوش باد.

قیصر امین پور ، شاعر و استاد دانشگاه ،تولد دوم اردیبهشت 1338، وفات هشتم آبان 1386

سید جعفر شهیدی ، ادیب نویسنده محقق مترجم ، تولد1297 ، وفات23 دی ماه 1386

اکبر رادی ، نویسنده ، تولد 1318، وفات5 دی ماه 1386

حمید عاملی ، گوینده (صداپیشه و داستانگو) ، تولد1320 ، وفات16 دی ماه 1386

احمد بورقانی ، روزنامه نگار(نماینده مجلس ششم) ، تولد1338 ، وفات13 بهمن 1386

حاج قربان سلیمانی ، نوازنده دوتار ، تولد1299 ، وفات30 دی ماه 1386

آیدین نیکخواه بهرامی ، بسکتبالیست ، تولد شانزدهم بهمن ماه 1360 ، وفات هفتم دی ماه 1386

آیت الله فاضل لنکرانی 1310، تولد ، وفات26 خرداد 1386

آیت الله مشکینی ، تولد 1300، وفات8 مرداد 1386

آیت الله مجتهدی تهرانی تولد 1302، وفات23 دی 1386

آیت الله توسلی ، تولد1309 ، وفات27 بهمن 1386


توضیح1 : علما وفضلا ودانشمندانِ بیشتری رو امسال از دست دادیم ؛ که ازجمله آنها می توان آیت الله حق شناس ، ژازه طباطبایی،نیکول فریدنی، فخرالدین حجازی ، احمد عاشورپور ، ناصر ملک نیا ، محمد علی کاردان را نام برد ؛ روحشون شاد .

توضیح 2 : دوستان توی سالی که گذشت اگه درشتی از من دیدند، به بزرگواری خودشون ببخشن. مخصوصا یکی از دوستا که میدونم خیلی از دستم ناراحته؛ حلال کنین تو رو خدا .ما رو هم دعا کنین

دسته‌ها