بختیار یک دفعه کجا رفت ؟

6 02 2009

دولت بختیار پس از 37 روز سقوط میکند و نیروهای انقلاب امور را به دست می گیرند ، در این بین بسیاری از سران رژیم سابق دستگیر و به دادگاههای انقلاب سپرده می شوند . اما در این بین جای یک نفر خالی بود . بختیار . او به یکباره گم می شود . اول می گویند دستگیر شده و بعد می نویسند : بختیار از مرز بازرگان گذشت !!!!؟؟

واقعا او کجا بوده و توسط چه افرادی گریخت ؟

در  فصل یازدهم صفحه ی هفتاد ونهم کتاب خاطره ها  آمده است :

وقتی وارد تهران شدیم ، خیابان ها سنگر بندی شده بود و شهر چهره ی عادی تداشت . به مدرسه ی علوی رسیدیم ، اما درِ مدرسه بسته بود . پس از طی کردن مقدماتی ، با نربام از منزل مجاور به مدرسه ی علوی وارد شدم . در لحظات نخست ورود ، شخصی را آوردند که سرش با کُت پوشیده شده بود . او را به اطاق هایی که پشت مدرسه برای بازداشت سران رژیم پیش بینی شده بود ، بردند . پرسیدم این شخص که بود ، گفتند : « بختیــار » . در آن ایام روزنامه ها هم نوشتند که بختیار دستگیر شد . بعدها ، همان روزنامه نوشتند که بختیار فرار کرد . …

خاطره ها در 3 جلد ، توسط انتشارات مرکز اسناد انقلاب منتشر شده است
خاطره ها در 3 جلد ، ناشرمرکز اسناد انقلاب

این کتاب که در واقع خاطرات محمد محمدی ری شهری است ، توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده است .

مروری بر روزنامه های آن دوران ، بی مناسبت نیست :

مرگ بر نوکر بی اختیار

یک قانون/یک دولت/ اما به رای ملت

�کومت بختیار توطئه جدید شاه

بازرگان-بله/بختیار-نه

مرگ بر دولتی که اختیارش را با چماقدارانش تضمین می کند

نه شاه خوبه ، نه شاپور

جمهوری اسلامی برای من مجعول است

اطلاعات-سقوط نخست وزیری

مرغ طوفان دستگیر شد

ازامام خمینی کسب نظر می کنیمترور شاه مخلوع ، فر� و اشرف آزاد اعلام شد

اطلاعات-بختیار و خسروداد را مردم گرفتند

اطلاعات-برنامه بختیار برای رفع ب�ران





خسرو گلسرخی

17 01 2009

تا آفتابی دیگر

رهروان خسته را احساس خواهم داد
ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد
خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوش ها را باز خواهم کرد
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد
خسرو گلسرخی

دوم بهمن ماه مصادف باسالروز تولد خسرو گلسرخی شاعر و مبارز دهه ی پنجاه است . وی که در شهر رشت به دنیا آمد پس از چندی پدرش را از دست داد و ناچار بهمراه مادر و برادرش نزد پدربزرگش به شهر قم مهاجرت می کند . سوابق مبارزاتی پدربزرگ اش در کنار میرزا کوچک ، او را با فرهنگ جهاد و مبارزه آشنا می کند . او در این باره اشعاری به نام های دامون و جنگلی ها دارد . او که در گروه بندی های سیاسی جزء فعالیون چپگرا ومارکسیست محسوب می شد ، را مبارزه با رژیم را در پیش می گیرد. گلسرخی را می توان از چهره های شاخته شده ی چپ دانست که به همراه کرامت الله دانشیان به جرم توطئه  شرکت در گرو گان گیری به اعدام محکوم و سر انجام در 29 اسفند 1359 در میدان چیت گر تهران تیرباران شد.

چند سال پیش تصاویری از وی در شبکه سوم پخش شد ، نقد و تحلیل های فراوانی بر این پخش در داخل و خارج انجام شد برای نمونه اینجا و اینجا و اینجا را می توانید بخوانید . فیلم هشت دقیقه ای مربوط به همین دادگاه را میتوانید در پایین مشاهده کنید.





نواب صفوی پیشاهنگ جهاد و شهادت

13 01 2009
شهید نواب صفوی -1334

شهید نواب صفوی -1334

شاه : حالت چطور است؟

بحمدالله خوب است. همانند حال هر مومن یکتاپرست.
شاه : من (هم) یک مومن هستم.
فقط ادعا کافی نیست. بلکه باید هر ایمانی در حد توان هر کسی، نشانه ای آشکار داشته باشد، چراغ اگر بگوید من چراغ هستم ولی نوری از آن نتابد، این ادعایی بی دلیل خواهد بود این کافی نیست.

وقتی بیرون آمد، خبرنگاران از موضع شاه درباره مساله ای که به خاطر آن به دیدار شاه رفته بود سوال کردند؛ در این شرفیابی شما چه مذاکره ای به عمل آمد؟ با سربلندی گفت: شاه به دیدار من مشرف شد. من به حضور وی شرفیاب نشده بودم.

اینها جملاتی بود که بین یک روحانی 30 ساله و شاه ایران رد و بدل شد . نواب صفوی یکبار دیگر هم وقتی جمال عبدالناصر حرکت اسلامی را منحل کرد اینگونه به او اعتراض می کند : «ای عبدالناصر! تو چگونه به خود اجازه دادی که دفتر حرکت اسلامی را ببندی؟ مگر تو مسلمان نیستی؟ آیا از خدا نمی ترسی؟ آیا نمی دانی که هرکسی در مقابل اسلام بایستد، دچار خشم خداوند می شود؟ای عبدالناصر؟ تو چگونه سازمان اسلامی را منحل شده اعلام می کنی؟ مگر نمی دانی که هر کس حرکت اسلامی را منحل کند، خود به دست خداوند منحل می شود؟!»او  اهداف و شعار خود را به طور علنی مطرح می نمومد و از احدالناسی بیم و هراسی نداشت :اعلام ما به دشمنان اسلام و غاصبین حکومت اسلام: شاه ، دولت و سایر کارگردانانی که آنان را به خوبی می شناسیم: ای خائنین! ایران مملکت اسلامی است و شما دزدان و غاصبین هستید که حکومت اسلامی را غصب نموده اید و هر روز آماده فرار هستید.البته اسلام با وطن و ملیت دشمنی ندارد. هر کسی دارای ملیت خاصی است. اما اسلام با ملی گرایی کور مخالف است و بی تردید اگر روزی بین اسلام و ملی گرایی تعارضی پیش بیاید، ما راه اسلام را در پیش خواهیم گرفت.ما یقین داریم که دیر یا زود کشته می شویم. اگر امروز نشد، فردا قطعی است. ولی تردیدی نداریم که فداکاری ها و خون ما، اسلام را زنده خواهد ساخت و این سرآغاز یک انقلاب اسلامی خواهد شد. اسلام امروز نیازمند این کوشش ها و خون هاست و بدون آن، هرگز امکان پیروزی نهضت وجود ندارد.

شهید نواب صفوی پیشگام جهاد و شهادت

شهید نواب صفوی پیشاهنگ جهاد و شهادت

وقتی پس از كودتای امریكایی ـ انگلیسی 28 مرداد 1332، همه دستاوردهای نهضت ملی برباد رفت و زنجیرهای اسارت اقتصادی و  سیاسی یكی پس ازدیگری با انعقاد پیمان‌های گوناگون، توسط رژیم كودتا به دست و پای ملت ایران بسته شد. از جمله آنها، پیمان نظامی بغداد بود كه در 1334 میان عراق و تركیه منعقد شد و سپس ایران، انگلستان و پاكستان بدان پیوستند. این پیمان، كشورهای منطقه را به عنوان سپر امنیتی و نظامی امریكا و انگلستان در برابر شوروی در می‌آورد. فداییان اسلام به عنوان مخالفت با این قرارداد، حسین علاء نخست‌وزیر وقت را در آستانه سفر به بغداد جهت شركت در اجلاس این پیمان در روز 25 آبان 1334 ترور كردند، اما وی جان سالم به در برد و ضارب دستگیر شد و به دنبال آن نواب صفوی و دیگر اعضای مؤثر فدائیان اسلام در اول آذر آن سال بازداشت گردیدند. آنان تحت شكنجه‌های شدید قرار گرفتند و در دی‌ همان سال در دادگاهی نظامی محاكمه شدند.
سرانجام پس از چند جلسه، دادگاه، نواب صفوی و سه تن دیگر (سید محمد واحدی، مظفر ذوالقدر و خلیل طهماسبی) را به اعدام محكوم كرد. حكم دادگاه در بامداد 27 دی 1334 به اجرا درآمد. آنها را پس از شهادت در مسگرآباد تهران به خاك سپردند. مدتی بعد جنازه آنان به قم منتقل شده و در آنجا دفن گردید.

نواب،وا�دی،طهماسبی پس از اعلام �کم اعدام

نواب،واحدی،طهماسبی پس از اعلام حکم اعدام

بیست و هفتم دی ماه مصادف با شهادت نواب صفوی ، طهماسبی ، برادران واحدی ،و ذوالقدر از فداییان اسلام به دست رژیم پهلوی است . مجموعه ای 72 صفحه ای از مقالات و مطالب پیرامون فداییان اسلام و شهید نواب صفوی در قالب pdf جمع آوری شده که می توانید ان را دانلود کنید .

دانلود

برای دانلود کلیک کنید





سالشمار زندگی و آثار نیما یوشیج

10 11 2008

بیست و یکم آبان ماه امسال صد و دوازدهمین سالروز تولد نیما یوشیج شاعر نوسرای ادبیات فارسی است . سال گذشته همین روزها مطلبی را اینجا نوشتم که دیدنش خالی از لطف نیست .

1276 تولد در دهکده ی یوش مازندران ، 21 آبان برابر 15 جمادی الثانی 1315 قمری ، 11 نوامبر 1898.

نیما و پسرش شراگیم ، شهریار و دخترش - کلیک کنید

نیما و پسرش شراگیم ، شهریار و دخترش

1296 دریافت تصدیق نامه از مدرسه ی عالی سن لویی تهران .

1298 کار در وزارت مالیه .

1300 انتشار « قصه ی رنگ پریده » . ناشر خود شاعر . تهران مطبعه ی سعادت .

1301 انتشار قسمتی از « افسانه » در روزنامه ی « قرن بیستم » میرزاده  عشقی .

1302 انتشار شعر « ای شب » در مجله ی بهار .

1303 انتشار کتاب « منتخبات آثار » محمد ضیاء هشترودی . تهران کتابخانه ی بروخیم . ازدواج با عالیه جهانگیر ( 6 اردیبهشت )

1305 ( مرگ پدر ابراهیم نوری ) ، 2 خرداد . انتشار کتاب « فریادها » شامل شعر خانواده ی سرباز و 3 شعر دیگر .

1307 اقامت و تدریس در بارفروش ( بابل ).

دستخط نیما

دستخط نیما

1309 اقامت و تدریس در لاهیجان و رشت . نگارش داستان « مرقد آقا » چاپ شده در مجموعه ی افسانه ، کلاله ی خاور .

1310 اقامت و تدریس در آستارا .

1312 اقامت در تهران .

1316 تدریس در مدرسه عالی صنعتی تهران .

1317 عضویت در هیئت تحریریه ی مجله ی « موسیقی » به مدیریت غلامحسین مین باشیان به همراهی صادق هدایت ، عبدالحسین نوشین و محمدرضاء هشترودی . انتشار شعر و رساله ی « ارزش احساسات در زندگی هنرپیشگان » در این مجله .

منزل نیما در یوش

منزل نیما در یوش

1325 شرکت در نخستین کنگره ی نویسندگان ایران . خانه ی « وکس » خرداد ماه . خوتندن شعر و زندگینامه ی خودنوشت .

1326 همکاری با مجله ماهانه مردم .

1327 همکاری با مجله های خروس جنگی و کویر .

1329 انتشار « افسانه » انتشارات علمی با مقدمه یاحمد شاملو . انتشار « دو نامه » ، نامه از نیما یوشیج به شین پرتو و از شین پرتو به نیما یوشیج . تهران .

1333 انتشار « نیما یوشیج و قسمتی از اشعار او » در « مجموعه کیست ، چیست ؟ » 96 صفحه به کوشش ابوالقاسم جنتی عطایی ، ناشر احمد ناصحی .

1334 انتشار مستقل « ارزش احساسات » به کوشش ابوالقاسم جنتی عطایی. تهران ، صفی علیشاه .

1336 انتشار « مانلی » به کوشش ابوالقاسم جنتی عطایی ، تهران ، صفی علیشاه .

1338 خاموشی 13 دی ماه . به صورت امانی در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده می شود .

منزل نیما - یوش

منزل نیما - یوش

1339 انتشار « افسانه و بخشی از رباعیات » با نظارت دکتر محمد معین و با همکاری جلال آل احمد ، ابوالقاسم جنتی عطایی و پرویز داریوش . تهران ، کیهان .

1340 آغاز گردآوری ، نسخه برداری و تدوین اثار منتشرنشده ی او توسط سیروس طاهباز با انتشار شماره ی دوم « آرش » ویزه ی نیما یوشیج .

1342 انتشار « برگزیده ی شعرهای نیما یوشیج » به کوشش سیروس طاهباز . کتابهای جیبی .

1344 انتشار « ماخ اولا » ، گردآوری ، نسخه برداری و تدوین سیروس طاهباز . تبریز ، شمس .

1345 انتشار « شعر من » ، گردآوری ، نسخه برداری و تدوین سیروس طاهباز . تهران ، مروارید .

1346 انتشار « شهر شب ، شهر صبح » ، گردآوری ، نسخه برداری و تدوین سیروس طاهباز . تهران ، مروارید . انتشار « ناقوس » ، گردآوری ، نسخه برداری و تدوین سیروس طاهباز . تهران ، مروارید .

1348 انتشار « یادداشتها » ، گردآوری ، نسخه برداری و تدوین سیروس طاهباز . امیرکبیر . مجموعه ی اندیشه .

1349 انتشار « قلم اندار » ، گرداوری ، نسخه برداری و تدوین سیروس طاهباز . تهران ، دنیا . انتشار « آهو و پرنده ها » ، ویراسته ی سیروس طاهباز با نقاشیهای بهمن دادخواه . تهران ، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان .

منزل نیما در یوش

منزل نیما در یوش

1350 انتشار « توکایی در قفس » ،، ویراسته ی سیروس طاهباز با نقاشیهای بهمن دادخواه . تهران ، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان . انتشار « دنیا، خانه ی من است » پنجاه نامه از نیما یوشیج . گردآوری ، نسخه برداری و تدوین سیروس طاهباز. تهران ، انتشارات زمان . انتشار « نامه های نیما به همسرش عالیه » ، گردآوری ، نسخه برداری و تدوین سیروس طاهباز . تهران ، انتشارات آگاه . انتشار « فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ » ، گردآوری ، نسخه برداری و تدوین سیروس طاهباز . تهران ، انتشارت دنیا .انتشار « کندوهای شکسته » ، مجموعه داستان . گردآوری ، نسخه برداری و تدوین سیروس طاهباز . تهران . نیل .

1351 انتشار « کشتی طوفان » پنجاه نامه ی دیگر از نیما یوشیج ، گردآوری ، نسخه برداری و تدوین سیروس طاهباز . تهران ، دنیا . انتشار « ارزش احساسات وپنج مقاله در شعر و نمایش » ، گردآوری ، نسخه برداری و تدوین سیروس طاهباز . تهران ، گوتنبرگ . انتشار « آب در خوابگه مورچگان » ، 540 رباعی . گردآوری ، نسخه برداری و تدوین سیروس طاهباز .تهران ، امیرکبیر .

1352 تا 1370 انتشار بسیاری از نامه ها ی منتشر نشده و مجموعه آثار بصورت دفتر …

1372 انتقال کالبد به «یوش» و به خاک سپاری در حیاط خانه اش که از اماکن حفاظت شده میراث فرهنگی کشور است .

سنگ مزار نیما یوشیج

سنگ مزار نیما یوشیج

انتشار «دنیا خانه من است» ، به مناسبت کنگره بزرگداشت صدمین سال تولد نیما . منتخبی از شعر و نثر نیما یوشیج به کوشش سیروس طاهباز. تهران ، مرکز انتشارات کمیسیون ملی یونسکو در ایران.

1379 انتشار «غول و نقاش» دو طرح برای کودکان ، ویراسته سیروس طاهباز با نقاشی بهرام دبیری . تهران ، نشر ماه ریز

انتشار «دو سفر نامه از نیما یوشیج» (بار فروش و رشت) ، به کوشش علی میر انصاری . تهران ، سازمان اسناد ملی ایران

1380 انتشار «روجا» مجموعه اشعار طبری نیما ، برگردان مجید اسدی . تهران انتشارات شلاک.

1384 انتشار «درباره ی هنر و شعر و شاعری» به کوشش سیروس طاهباز . تهران ، موسسه انتشارات نگاه.

نامه های عاشقانه ی نیما به همسرش را می توانید از اینجا دانلود کنید .






ماجرای 13 آبان و مک فارلین از زبان هاشمی

2 11 2008

بی پرده با هاشمی

برای بزرگنمایی کلیک کنید

وقتی تقویم را ورق می زنیم به آبان ماه که می رسیم ، به روزهایی برخواهیم خورد که برای مردم و دولت یادآور روزهای سخت ملتهب و گاهی خاطره انگیز است . صرف نظر از بهمن 57 که از لحاظ سیاسی نقطه ی عطف تاریخ معاصر ایران را به خود اختصاص داده است ، آبانماه را می توان پرماجراترین ماه برای انقلاب دانست ، روزها روزهای حساسی می شود . حساس از این لحاظ می گویم که اتفاقات بسیار مهم و سرنوشت سازی در همین روزها برای کشورمان افتاده است .اتفاقاتی که ممکن بود به راحتی هر کشور یا دولتی را وادار به سقوط و از هم پاشیدگی کند ؛ که در ایران به لطف خدا و درایت حضرت امام اینچنین نشد . از میان روزهای مهم آبان دو روز از همه مهمتر و شاخص ترند : 13 آبان و 15 آبان .

ابتدا با هم اتفاقات این دو روز را مرور می کنیم :

13 آبان 1343 : بازداشت و تبعید امام خمینی به ترکیه

13 آبان 1357 : کشتار دانش آموزان و دانشجویان در دانشگاه تهران

13 ابان 1358 : تسخیر لانه جاسوسی به دست دانشجویانـ [ـی که بعد از این ماجرا پیرو خط امام نام گرفتند ]

13 آبان 1365 : افشای ماجرای مک فارلین

__________________________

15 آبان 1357 : سقوط دولت شریف امامی در پی دستور درگیری با دانشجویان دانشگاه تهران و تشکیل دولت نظامی ارتشبد ازهاری

15آبان 1358 : استعفای دولت موقت بازرگان

بهمین دلیل بیراه ندیدم که قسمتی از مصاحبه آقای هاشمی رفسنجانی با قدرت اله رحمانی در همین رابطه را در وبلاگ بگذارم . کل مصاحبه در سال 1382 انجام شده و در 14 شماره از روزنامه ی کیهان به طبع رسید و همین مصاحبه بعدها توسط موسسه ی کیهان بصورت کتاب درآمد . فکر می کنم بازخوانی بعضی از این متون جالب و پرفایده باشد .

……

*تا اینجای گفت و گو ، یکسال اول انقلاب ( بهمن 57 تا بهمن 58 ) را اجمالا بحث کردیم . در این یک سال چند اتفاق خیلی مهم افتاد که هر کدام می توانست برای انقلاب خطرناک باشد و حتی منجر به از بین رفتن اصل انقلاب شود . غائله ی کردستان ، خوزستان ، گنبد ، قضیه ی حزب خلق مسلمان و آقای شریعتمداری و ده ها بحران ریز و درشت دیگر . در این بین اشغال لانه ی جاسوسی و مساله ی گروگانگیری – که از یک طرف به حرکت انقلاب سرعت داد و از طرف دیگر در سیاست خارجی برای ما بحران درست کرد – وضع متفاوتی داشت . در این مقطع می بینیم حضرت امام که به قم تشریف برده بودند ، بر می گردند و آرام آرام دخالت مستقیم شان را در امور بیشتر می کنند . در قضیه گروگانگیری ، برای دشمن مساله می آفرینند که رقابت و تضاد ذاتی انقلاب را با آمریکا و استکبار علنی می کند و از گروگانگیری به عنوان « انقلاب دوم » یاد می کنند . این حرکت از کارهایی است که برخلاف جاهای دیگر – که اغلب ، سران حزب و رهبران انقلاب و روحانیت پیرو خط امام ، حضرت امام را به میدان می کشیدند و در جاهایی که برای تسریع حرکت انقلاب لازم بود ، از ایشان تایید می گرفتند – قضیه برعکس است . یعنی این امام هستند که جلو حرکت می کنند و شما و بقیه آقایان را ناچار می کنند که پشت این ماجرا باشید . چون می بینیم فردای بعد از اشغال لانه و یا همان روز اشغال که آقای مهدوی کنی به « کمیته » دستور می دهند بروند و دانشجویان را بیرون کنند ؛ حضرت امام بلافاصله به حمایت از دانشجویان وارد می شوند و یک حرکت محدود دانشجویی را تبدیل به یک قیام ملی علیه استکبار می کنند . به هر حال کنترل اشغال لانه در اختیار سران اصلی نظام – که شما و دیگران باشید – نبود . این گونه به نظر می رسد که در این مقطع حضرت امام در واقع آقایان را دنبال خود کشاندند و وادار کردند که موضع بگیرند . حتی وقتی « شورای امنیت سازمان ملل » می خواهد تشکیل جلسه بدهد و از ایران دعوت می کند که کسی برود ، گویا بنی صدر می خواست برود که کسی برود که حضرت امام تاکید می کند « اگر ایشان برود ، اعلام می کنم ایشان هیچ ربطی به ما ندارد و سمتی ندارد » . یعنی پیش بینی می کنند اعضای شورای امنیت ، ایران را محکوم می کنند و همین اتفاق هم می افتد . حتی شوروی و چین هم به محکومیت ما را رای می دهند . می خواهم ببینم این تلقی ما از حرکت امام چقدر به نظر شما درست است ؟

– این که گفتید ما در مساله گروگان ها پیشتاز نبودیم ، همینطور است . اگر هم به ما واگذار می شد و از اول مشورت می شد ،

ما مقابل عمل انجام شده قرار گرفتیم

هاشمی:ما مقابل عمل انجام شده قرار گرفتیم

نظر مساعد نمی دادیم . این که ما مقابل عمل انجام شده قرار گرفتیم ، صحیح است . ما که اصلا ایران نبودیم من و آیت الله خامنه ای در سفر حج بودیم . برای خواب به پشت بام اقامتگاه خود در مکه رفته بودیم که این خبر را از رادیو شنیدیم . لذا فردا برگشتیم . البته مراسم حج هم تمام شده بود . مراحل بعد هم این گونه بود . یعنی دانشجویان در صحنه بو دند . آنها هم احتمالا بدون اجازه امام کار نمی کردند . رابطینی مثل حاج احمد آقا و موسوی خوئینی ها داشتند . قضیه بنی صدر هم که گفتید ، درست است . از این نمونه ها خیلی داشتیم . می خواستیم اعضای سیاه پوست را آزاد کنیم ، یک مشکل داشتیم . می خواستیم زنها را آزاد کنیم یک مشکل داشتیم . برای وقت ملاقات ، مشکل داشتیم . کشیش های خارجی آمده بودند و یک مشکل دیگر داشتیم . یک بار بنا بود تحویل وزارت خارجه بدهند که بازی در آوردند . مسایل خارجی و آمدن نماینده از طرف امریکا ، سازمان ملل و دنیا هر روز در شورای انقلاب برای ما یک مساله بود . هیچ وقت ما فعال نبودیم . همیشه در این مساله منفعل بودیم.

*مشهور است که سقوط دولت موقت ناشی از لانه ی جاسوسی بود . این مطلب را آقای بازرگان رد می کند و می گوید : استعفایمان را رد دو هفته قبل از این حادثه به شورای انقلاب داده بودیم . زیرا ما به عنوان دولت باید مقررات بین المللی را رعایت می کردیم و نمی توانستیم از قضیه اشغال لانه حمایت کنیم . این که تعبیر می کنند در اثر اشغال لانه و گروگانگیری دولت موقت سقوط کرد ، اصلا سقوطی در کار نبود و ما استعفای داوطلبانه دادیم . دلیلش هم مسایل دیگری بود . حقیقت این ماجرا به نظر شما چه بود ؟

بازرگان می گفت : « خودتان بیایید اداره بکنید . »

– من این را می پذیرم که بازرگان و دوستانش از مدت ها قبل به این نتیجه رسیده بودند که نمی توانند کار کنند . اقای مهندس بازرگان به جلسات می آمد ، هر وقت به مشکلی برخورد می کرد و یا چیزی را که می خواست تصویب نمی کردیم ، می گفت : « خودتان بیایید اداره بکنید . » یا فرض کنید اگر کسی از ما سخنرانی می کرد – به خصوص آیت الله خامنه ای و شهید بهشتی که گاهی انتقاد می کردند – ایشان سخت عصبانی می شد و می گفت : « من کار نمی کنم ، من نمی توانم کار بکنم . »از این چیزها همیشه داشتیم . استعفای قبلی را به خاطر تصویب مساله ولایت فقیه در خبرگان داده دبودند . بعد از ولایت فقیه هم اینها دیگر دلگرم نشدند که کار کنند . تکلیف شده بود و ماندند . اینکه می گویید که ایشان گفتند : دو هفته قبل از این حادثه استعفای خود را به شورای انقلاب دادند ، من اطلاع ندارم . بعید است که ایشان استعفا داده باشند و من ندانم. شاید در زمان سفر ما به مکه بود ، اخیرا هم مذاکرات شورای انقلاب را خوانده ام .استعفایی ندیدم. ولی قبول دارم که این ها خیلی به دولت نچسبیده بودند و همیشه می گفتند به ما اجازه بدهید کنار برویم .

* در واقع قضیه اشغال لانه آقایان را وادار کرد.

– به نظرم بله . یعنی به جایی رسیدند که دیدند دیگر نمی توانند . بهانه بهتری هم برای استعفا پیدا کرده بودند و شرایطی هم بود که نمی توانستند کار کنند.

* حضرت امام (ره) تسخیر لانه جاسوسی را انقلاب دوم معرفی کردند . تلفی شما از این عبارت چیست؟

– چون بنای ما همیشه این بود که مرید و تابع امام باشیم ، به خودمان اجازه نمی دادیم در نظرات امام شک کنیم . ما از نظرات امام خیلی برکات دیدیم . جاهایی بود که ایشان تصمیمی می گرفتند و ما نمی فهمیدیم . بعد می دیدیم که حق با ایشان است . معمولا وقتی ایشان چیزی می گفتند، ما قلبا اطاعت می کردیم …

* و بعدا هم معلوم می شد تصمیم ایشان درست بود.

– همیشه این گونه نبود . مثلا در قضیه جلوگیری از نامزدی شهید بهشتی ، ما خیلی مخالف بودیم ولی آخر هم قانع نشدیم ، با این وجود به دستور ایشان عمل کردیم و مطیع هم بودیم . اما هنوز فکر می کنیم که اشتباه بود.

* البته ما مطلب را این جور نمی بینیم . حضرت امام در همین قضیه بنی صدر – در آن روزهای آخری که عدم کفایت سیاسی بنی صدر مطرح می شد – فرمودند : « من نمی خواستم کار به اینجا برسد که تو [بنی صدر] با منافقین ائتلاف کنی . ولی تو با این کار گور خودت را کندی » . می خواهم عرض کنم شاید نتیجچه کاری که امام کرد همین بود که این ها به صحنه بیایند ، میدان بگیرند ، خودشان را نشان بدهند و حذف شوند که بعد از آن ، انقلاب بتوانند مسیرش را ادامه بدهد . چون اگر به میدان نمی آمدند ، همیشه طلبکار بودند و می گفتند نگذاشتند ما وارد میدان شویم.

– الان هم می گویند نگذاشتند.

* حداقل در آن مقطع تا مدتی سرشان کمتر شد.

– اگر از اول نمی گذاشتیم کار کنند، این مشکلات را نداشتیم . البته گفتم که تقریبا به باور رسیده بودیم ، نظرات امام بهتر از نظرات ماست و خودمان را در این حد نمی دانستیم که به خودمان حق بدهیم به نظر خودمان در مقابل نظر امام اصالت بدهیم و این نکته هم که شما که گفتید می تواند جزء فواید تصمیم امام باشد.

.

.

.

* ماجرای مک فارلین پیش از «کربلای 5» افشاء شد افشای آن در 13 آبان 65 بود و ما عملیات فاو را در بهمن 64 انجام دادیم . حدود نه ماه بعد از فتح فاو این قضیه افشاء شد .

– جریان از مدت ها قبل در رابطه با گروگان های آمریکایی در لبنان شروع شده بود و چند محموله تاو ، هاگ و قطعات فرستاده بودند . ما در عملیات تانک های زیادی عراقی ها را با تاو ها زدیم .

* لابد تاو را از راه های دیگری می گرفتیم ؟

– کم داشتیم. این دفعه یک مقدار دستمالن باز شده بود. اینکه آمریکایی ها سیاستشان را عوض کرده بودند ، ما سند خیلی محکمی نداریم . شروع قضیه مک فارلین نامه ای است که آقای قربانی فر به اقای کنگرلو می نویسد که آن موقع مشاور نخست وزیر بود .

به ما نگفته بودند که رئیس هیئت مک فارلین است

به ما نگفته بودند که رئیس هیئت مک فارلین است

قربانی فر به خاطر ارتباطاتی که از زمان شاه با این نوع کارها داشت ، دلالی سلاح می کرد و گویا قبل از آن هم ماموران ما از او سلاح هایی گرفته بودند ، و آقای کنگرلو می گوید؟ «جلسه ای در خانه دول بود – که گویا آن موقع رئیس پارلمان و از سران جمهوری خواه بود – که ریگان و بوش [پدر] هم در آن جلسه بودند . در آن جلسه می گویند : از عراق حمایت می کنیم و اگر پیروز شود ، سودش را شوروی ها خواهند برد لذا بهتر است از جنگ استفاده و به ایران کمک کنیم . چون ایران شکست نمی خورد ، پس خوب است که در این پیروزی سهم داشته باشیم و بعدا استفاده کنیم.» البته مقداری از اسناد در آمریکا است که مطمئنا به دست ما نمی رسد . نامه قربانی فر را داریم . اینکه واقعا تغییر مسیر ، با یک تاکتیک و کار دیگری بوده ، هنوز برای ما روشن نیست و شاید بعدا روشن شود . به هرحال وقتی که این نامه به آقای کنگرلو می رسد ، به ما می گوید و ما هم در جلسه سران قوا بحث می کنیم . واسطه ما آقای کنگرلو بود. چون نامه های زیادی هم بین او و قربانی فر رد و بدل شد که بیشتر حزف های معمولی است . نامه اول اینست که چرا ایران در بازر سیاه این ها را گران می خرد؟ از ما بخرد ما حاضریم به شما کمک کنیم تا در جنگ پیروز شویم . این ادعای آن ها بود . ما هم گفتیم آزمایشی وارد می شویم . یعنی بعد از بحث ها می بینیم آن ها از ما چه می خواهند یا ما از آن ها چه می خواهیم . کم کم که این بحث ها مطرح شد ، آن ها اولین چیزی کخ مطرح کردند ، این بود که کمک کنید تا گروگان های ما در لبنان آزاد شوند و این به عنوان یک علامت خوب خواهد بود . ما هم به آن ها گفتیم نیازهای ضروری ما را که در بازار سیاه پیدا نمی شود ، به ما بدهید . چند قلم را صورت دادیم که تاو ، موشک های هاگ ، لامپ های رادارها و موارد دیگر بود که آن موقع برای تهیه آن ها خیلی محدودیت داشتیم . در آن موقع وضع ما به حدی بد بود که با یک لامپ چند رادار را به نوبت فعال می کردیم . لامپ رادار هاگ را گاهی به خارک و گاهی به تهران می بردیم که مثلا سیستم هاگ را فعال نگه داریم . وضع ما خیلی بد شده بود . لیستی از قطعات مورد نیاز را مسئولین پشتیبانی گرفتیم و به کنگرلو دادیم مذاکرات به همین صورت ادامه پیدا می کرد . ما هم زحمت زیادی کشیدیم تا سر نخ و رد پایی از گروگان ها پیدا کردیم . خیلی سخت بود . لبنانی ها خیلی پیچیده عمل می کردند . در این مدت آمریکایی ها غیر مستقیم به ما چند قلم کالا می دادند و پولش را می گرفتند . ما هم کمک می کردیم که گروگان ها زودتر آزاد شوند . یک مقدار که این مراحل پیش رفت ، خبر دادند که هیئتی از آمریکایی ها می خواهند برای مذاکره به ایران بیایند که تصمیمات کلی و اساسی تر بگیریم . بحث این بود که همراه خود یک کشضتی نیاز های درخواستی ما را می آورند البته به ما نگفته بودند که رئیس هیئت مک فاترلین است . اصلا اعضای هیئت را معرفی نکرده بودند فقط گفتند وقتی آمدند ، می فهمید اختیارات زیادی دارند . بر اساس همین خبری که داشتیم ، عمل شد . هواپیمای آن ها در فرودگاه نشست و از آنجا خبر دادند که در راس هیئت ، مک فارلین است و پیام ویژه ای از آقای ریگان به همراه هدایایی آورده است یک کلید طلایی بود به عنوان نماد باز شدن درهای بسته بین دو کشور ، یک کیک بود که طبق رسم آن ها نماد دوستی است و یک انجیل که پشت آن را امضا کرده بود . به امام (ره) هم گفته بودیم که هیئتی می آید و کارشناس های ما با آن ها صحبت می کنند ولی مک فارلین تقاضای ملاقات با همه ما را مطرح کرده بود . مدتی در فرودگاه آن ها را معطل کردند بالاخره به این نتیجه رسیدیم که باید مذاکره کنیم . از مجلس و اطلاعات سپاه دو نفر با این ها مذاکره کردند . آقای فریدون وردی نژاد از سپاه و دکتر هادی از مجلس رفتند. تا آنجا این ها خلاف قرار عمل کردند و چیزهایی که قرار بود بدهند ، نمی دادند یا کم می دادند . مثلا بنا بود 5 هزار تاو بدهند ، پانصد تاو دادند . بعضی چیزها مثل هاگ و لامپ ها که برای ما خیلی مهم بود ، نمی دادند یا کم می دادند .

* آن کشتی که گفتند واقعیت داشت؟

– نه کشتی هم نیامد . در هواپیما چند کانتینر گذاشته و آورده بودند . یکی از کارهای بدی که کردند این بود که این موشک های هاگی که برای ما آورده بودند ، از اسرائیل بود. مارک اسرائیل روی آن بود که در فرودگاه مانده بود و ما هم بر نمی داشتیم که آخرش هم برگرداندند . در همین هیئت هم حتی شخصی از اسرائیل بود . همه این ها خلاف قرار بود و ما انتظار نداشتیم . بعدا هم معلوم شد حتی قیمت اقلام را گران دادند و می خواستند پول اضافی را در نیکاراگوئه برای ضد انقلابیون کنترا خرج کنند . این هم از پستی آن ها بود این مقدار ، پولی برای آن ها نبود گویا 6 میلیون دلار بیشتر گرفتند و همه معاملات ما 21 میلیون دلار شد .

* در همین مقطع ؟

– نخیر ، از اول تا آخر که قطع شد ، 21 میلیون بود که 14 میلیون را دادیم و 6 میلیون را ندادیم . چون گران حساب کرده بودند . [20=6+14]

……

بقیه را می توانید در کتاب بی پرده با هاشمی مطالعه کنید.





هشتم آبان ماه با یاد قیصر

29 10 2008

هشتم آبان برای من یاد آور یک سه شنبه ی تلخ و خاطره غم انگیز از دست رفتن قیصر امین پور است ، مثل یک چشم به هم زدن هشتم آبان دیگری آمد و یکسال از آن روز گذشت …..

تصویر جلد دستور زبان عشق

ساعت هفت ونیم یا هشت ونیم بود  درست یادم نیست ، در اتوبوس بودم و طبق معمول سر پا ، رادیوی اتوبوس روشن بود رادیو پیام و اخبارش که هر پانزده دقیقه یکبار پخش می شود . بعد از یک ترانه ای ملایم نوبت به اخبار رسید ؛ گوینده ی اخبار بلافاصله پس از سلام گفت : « قیصر امین پور شاعر معاصر کشورمان بامداد امروز هشتم آبان در بیمارستان دی دارفانی راوداع گفت .» چند قدمی به سمت جلوی اتوبوس برداشتم شاید چیز دیگری ، شاید اشتباه شنیده باشم . همین طور هاج و واج مانده بودم . خیلی وقت بود که می دانستم او بیمار است از همان موقع که [مجله ] ایران جوان را می خریدم و می خواندم یادم هست ایران جوان یکروز در یکی از شماره هایش عکس بزرگی در دو صفحه چاپ کرده بود و در صفحه ای دیگر برای او آرزوی سلامتی کرده بود . اینقدر مبهوت و مغموم این خبر شده بودم که نفهمم این مسیر 40 دقیقه ای را چگونه طی شد . قیصر را خیلی ها می شناختند ، خیلی ها دوست اش داشتند . او خیلی مصاحبه نمی کرد و به خصوص هیچ گاه در تلویزیون او را ندیدیم با این حال کتابهای او همیشه پرفروش و تاثیرگذار بودند . فوری به دوستانم با اس ام اس خبر دادم فکر می کردم آنها باخبرند ، نوشتم که : « قیصر هم رفت » . ولی از قرار آنها هم نمی دانستند و با خبر من خیلی ناراحت شدند .

قیصر امین پور

امین پور ارتباط تنگاتنگی با بزرگان شعر و ادبیات و موسیقی داشت . اکثر ترانه های زیبا که این سالها شنیده ایم از اصفهانی ، افتخاری و عبداللهی متعلق به او بود . قیصر تا آنجایی که من می دانم مشکلات جسمی اش از زمانی شروع شد که در یکی از جاده های کشور به شدت تصادف کرد ، کلیه هایش تحت تاثیر همین تصادف مشکل پیدا می کنند . به گواه دوستانش وضع قیصر این اواخر روز به روز بدتر می شد تا جایی که از لحاظ ظاهری او روز به روز ضعیف تر می شد . سهیل محمودی هروقت در برنامه ی با کاروان شعر و موسیقی یادی از او می کرد برای او آرزو ی سلامتی داشت . ساعد باقری در رادیو پیام در آن برنامه شباهنگاهی اش هر وقت یادی از او می کرد از مردم می خواست تا برای سلامتی اش دعا کنند . به عکس پایین توجه کنید این عکس را بارها و بارها دیده ایم حتی یکبار دیگر خودم در همین وبلاگ گذاشته ام .

3یار قدیمی - سید�سن �سینی، سلمان هراتی ، قیصر امین پور

آدم های این عکس شباهت های فراوانی با هم دارند . هر سه شاعرند . هر سه نقش بسزایی در ادبیات و شعر معاصر این مملکت دارند . سلمان و قیصر هر دو به گونه ای فوت شدند که متاسفانه زمینه ساز مرگ آنها یک تصادف بوده است . سید حسن حسینی و قیصر هر دو در نیمه های شب و 48 سالگی از دنیا رفتند .هر سه هنوز برای مردن خیلی جوان بودند . واقعا چه عکس عجیبی!

قیصر علاوه بر این که شاعر خوبی بود انسان خوبی هم بود و واقعیت دقیقا همان بود که بسیاری از دوستان قیصر هم اذعان کرده اند بین قیصر امین پور و شعر هایش فاصله ای نبود . او همان بود که در شعرهایش می دیدیم و این باعث تمایز او از دیگران بود و همین بود که کتاب های او از پر تیراژترین بود . او هیچگاه از اوج فاصله نگرفت و در اوج هم رفت . او در آخرین ماههای عمرش » دستور زبان عشق » را منتشر کرد که تکامل یافته ی همه ی شعرهایش بود . » دستور زبان عشق » ی که آخرین ایستگاه قطار شعر ها و زندگی قیصر شد .

یاد و خاطره ی قیصر امین پور شاعر دردآشنای هم روزگارمان گرامی باد. با هم یکی از آخرین شعرهایش را می خوانیم :

شعرناگفته – آخرین دفتر قیصر امین پور « دستور زبان عشق »

بلند شو قیصر ....

نه !

کاری به کار عشق ندارم !

من هیچ چیز و هیچ کس را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوستر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند ….

پس من با همه ی وجودم

خود را  زدم به مردن

تا روزگار ، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم

تا روزگار بو نبرد ….

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم .

به لینک های زیر سر بزنید دست نوشته های دوستان قیصر برای اوست :

مهمان داری سید!… – علیرضا قزوه

قيصر امين پور هم از ميان ما كوچيد – محمدكاظم كاظمي

داغ ، داغ است ولي داغ برادر… قيصر! – علیرضا قزوه

در سوگ قیصر – عبدالرحیم سعیدی راد

در بدرقه دوستم قیصر امین پور  – ابوالفضل زرویی نصر آباد

قیصر شعر – عبدالرحیم سعیدی راد

چشمان تو، ویرانه های تخت جمشیدند (خاطره ای از قیصر ) – ابوالفضل زرویی نصر آباد

غزلی برای قیصر – عبدالرحیم سعیدی راد

بين امين پور و شعرهايش فاصله اي نيست – سهیل محمودی

پر کشید قیصر هم… – سید ابوالقاسم حسینی(ژرفا)

برای قیصر شعر ایران  – سعید بیابانکی

قیصر هم رفت… – ابراهیم سنائی

باز هم قیصر- عبدالجبار کاکائی

چه زود پیر شدند دوستانم – علیرضا قزوه

ای مسيح مهربان زير نام قيصرم – عبدالجبار کاکائی

تصویری از یک نامه با دستخط قیصر – علیرضا قزوه





با یاد آن که خشم و جسارت بود

16 06 2008

دکتر علی شریعتیوقتی از فرانسه برگشت همه فکر می کردند ممکن است چه تغییری کرده باشد ؛ یعنی فارسی را به سختی حرف می زند ؟ باز هم می شود با او سر یک سفره نشست و ابگوشت خورد ؟ وقتی از قطار پیاده شد ، همان گیوه ها پایش بود . چشم های تیزش می خندید  و دنبال چهره های اشنا می گشت . تا شروع کرد به خوش و بش ، همه ی اضطراب ها ریخت که « ای بابا ف لهجه اش هم که هنوز عوض نشده ! » این تصاویر شاید همان تعریف خودش از روشنفکر باشد ؛ کسی که با مردم زندگی کرد و به زبان آنها با فوت و فنی خاص خودش حرف زد . می گویند اعتماد به نفس دانشجویان مسلمان با بودن دکتر رنگ گرفت ؛ همان هایی که با هزار ترفند نمازشان را جایی می خواندند که کسی نبیند و آبرویشان نرود ، حالا سرشان را بالا می گرفتند و نماز جماعت می خواندند . دین را جور دیگری بین جوان ها آورده بود . البته دوست و دشمن در حقش بی انصافی کردند چون هر کس خواست او را از آن خود کند و هیچ وقت ان طور که بود ، ان طور که خودش دوست داشت و همه زندگی اش را برای گفتن و روشن کردن و به حرکت انداختن گذاشت ، به نقد کشیده نشد ؛ یا بتش کردند یا ملحد بی خدا . او انسان آرمان خواهی بود که نگاه تلخ و درد تنهایی خود را ستود ، آن طور که خودش دوست داشت زندگی کرد و حسرت هیچ کاری را بر دلش نگذاشت ؛ هرچند زندگی برای چنین کسی و کسانی که با او زندگی می کنند راحت نیست . اما کسانی که بر سر راه زندگی او قرار گرفتند و تاثیر خودشان را گذاشتند، شادمان و لبریزش کردند یا غمی به غم هایش اضافه کردند، تعدادشان کم نیست ؛ از پدر و استاد و دوست گرفته تا دشمن و مخالف سرسخت . شناختن این آدم ها شاید به شناختن مردی به این وسعت کمک کند .

حضرت زینب (س ) ( زبان علی در کام )تشییع جنازه دکتر شریعتی در سوریه

دوست داشت کنار حضرت زینب دفن شود ؛ کنار کسی که « جوانمردان از رکابش جوانمردی آموختند » اما شاید فکر نمی کرد تقدیرش اینگونه باشد . وصیت کرده بود او را پشت حسینیه ارشاد دفن کنند اما ساواک نگذاشت جسدش را به ایران بیاورند . دوستانش او را از لندن به دمشق بردند . امام  موسی صدر بر او نماز خواند و در قبرستانِ کنارِ زینبیه به خاکش سپردند ف کنار کسی که اعتراف می کرد حیرت زده اش می کند که انسان تا کجا می تواند برسد .

ثقه الاسلام علوی

مشرب تصوف و حکمت داشت و به همین خاطر مورد انتفاد خیلی از اهالی علم بود . شریعتی 15 سال پای درس دین وعرفان او نشست . او را به آیت اللهی قبول داشت و بسیاری از معنویات و شیرازه اصلی دینش را مدیون او می دانست و نگاه بدیعش را می پسندید و قبول داشت که در آثار و افکارش رد پای افکار استاد حک شده است .

حجت الاسلام والمسلمین فلسفی ( دوست و همرزم )

تنها کسی که به اعتراف دکتر ، حسادتش را برانگیخت همین دوست گرمابه و گلستانش بود ؛ از آن دوست های یک روح در دو کالبد ؛ کسی که باعث شد علیِ بازیگوش ، هوای پشت بام و کاغذ بازی از سرش بیفتد و به درس و مشق علاقمند شود و حتی از او جلو بزند . 12 سال با هم پشت میز و نیمکت مدرسه درس خوانده بودند اما فقط همدرس و همرزم نبودند . اوایل دوران دانشجویی ، مسئولیت برگزاری مراسم 9 اسفند – همان روزی که دکتر مصدق بعد از سقوط ، دوباره روی کار آمده بود – با آنها بود. آن روز هر دو را گرفتند . بعد از بازجویی از فلسفی ، شریعتی را برده بودند به بند مجرمان عادی و او را به بند زندانیان سیاسی . فلسفی خودش را متهم اصلی معرفی کرده بود و این برای او قابل تحمل نبود که این همه حقارت بکشد . حتی پنجره ی سلولش را باز کرده بود و هرچه بد و بیراه به زبانش آمده بود بارش کرده بود .

رزاس ( دختری با چشمانی به رنگ ابر )

جلوی کافه ی مادام کانار ، مشرف به رود خانه ی مقدس به تماشای غروب می نشستند . یک سال ، تقریبا هر روز ، دختر او را شلخته خطاب می کرد چون همین یک کلمه فارسی را بلد بود و دکتر هم هنوز فرانسه را خوب حرف نمی زد اما رزاس می گفت ؛ حرف هایش را می فهمد و چه بهتر از این . دختر کم حرف بود و بر خلاف دیگران او را نمی ستود بلکه می کاویدش .  رزاس به تورویل رفت و از آنجا نتیجه ی کاوش هایش را برای او فرستاد : « تو  در بسیاری از راهها رشید و هموار و نیرومند و زیبا راه می روی اما در زندگی گردن ، همچون افلیجی هستی … به همان اندازه که به همه کسانی که با تو آشنایی و امیزش دارند لذت می دهی و می ارزی  ، به کسانی که باتو زندگی می کنند رنج خواهی داد و بی ثمر خواهی بود » و دکتر پذیرفته بود ؛ به نظرش راست گفته بود !

محمد تقی شریعتی ( پدر ، قرآن شناس و متخصص در فلسفه اسلام )م�مد تقی شریعتی

برادر کوچک پدرش بود . او بود که علی را با کتاب رفیق کرد و هنر فکر کردن را یادش داد . وقتی معلم ششم دبستان اش به پدر گفت « از همه ی معلم ها باسواد تر است و از همشاگردی هایش تنبل تر ! » از ته دل شاد شد اما گاهی که از گله معلم ها شاکی می شد ، نصیحتش می کرد : « پسر جان یک ساعت هم درس خودت را بخوان » . و او باز هم خونسرد و ساکت می رفت بین کتاب هایی که دور تا دور کتابخانه توی قفسه ها چیده شده بودند و او را به خود می خواندند . پدر کتاب می خواند و پسر کنجکاو می شد و رد کتاب را می گرفت  و از ترس اینکه پدر منعش کند که این مناسب سن تو نیست ، گاهی پنهانی می خوا ندش . اما پدر دیگر می دانست پسر ، معجونی است که هر چند پدر می چزاندش اما هرچه پدری برای پسرش آرزو می کند ، او دارد . پدر به چشم پسر همیشه استوار و با ایمان بود حتی وقتی برایش گفتند که « وقتی در زندان بودی ، نیمه های شب از خواب می پرید ، به کتابخانه می رفت ، سر سجاده اش می نشست و دعایت می کرد . گاه عقده اش می ترکید اما خودش را ساکت می کرد و گاه با ناله اسمت را آهسته صدا می زد . »

ژرژ گورویچ ( استاد جامعه شناسی )ژرژ گورویچ

همکلاسی هایش او را گورویچ شناس لقب داده بودند . می گفتند از مریدان ، شیفتگان ،و نزدیکان فکری اوست . در 5 سالی که شاگردی اش را کرده بود . تنها کسی بود که افکار پیچیده ی استاد را خوب می فهمید . به او که می رسیدند ، به شوخی به گورویچ متلک می گفتند . دکتر او را بزرگ میداشت چون عقلش را سیراب می کرد . گورویچ نابغه ، یهودی و چپ بود و از روسیه فراری . روزگاری با لنین دوست بود و بعد با استالین دشمن . 20 سال در اروپا و آمریکا آوارگی کشید چون فاشیست ها برای سرش جایزه گذاشته بودند و کمونیست های استالینی به خونش تشنه بودند .

موریس مترلینگ ( نویسنده کتاب « اندیشه های مغز بزرگ » )موریس مترلینگ

دبیرستانی بود و عاشق کتاب . آن روز بعد از ظهر ، سر سفره ی ناهار ، پدر با غذا بازی می کرد و کتاب اندیشه های مغز بزرگ را می خواند . ان روزها بازار این کتاب داغ بود . او هم کنار پدر نشست . کتاب با این جمله شروع شده بود ؛ « وقتی شمعی را پف می کنیم ، شعله اش کجا می رود ؟ » و همین جمله کاری بود . به قول خودش انگار مغزش افتتاح شد ؛ دیگر فلسفه شد همدم همیشگی اش . به نظر ، او مترلینگ شباهت هایی هم با هم داشتند ؛ مثلا اینکه موریس در انشا استعداد فوق العاده ای داشت ، افکارش را مدیون تعالیم پدرش بود . به جهان با چشمانی شکاک و متفکر نگاه می کرد .

فخرالدین حجازی ( خطیب مشهور ، دوست مخصوص )

همه فخرالدین حجازی را به سخنوری می شناسند ؛ از جنس سخنوران حسینیه ارشادکه بین دانشجویان و روشنفکران مسلمان گل کرد . لقبش « گنج نطق های آتشین » بود . نگاه جدیدی به اسلام داشت و حرفش را با شور و خروش می گفت . در ارادتش به امام آنقدر افراطی بود که امام به او گوشزد کرد که اینقدر تند نرود . قدیمی ترها می گویند در دربار مناصبی داشت و مدتی هم در آستان قدس رضوی مدیر نشریه آنها بود ولی کم کم انقلابی شد و با ارادتی که به شریعتی داشت ، با جمعشان همراه شد . جلسات سخنرانی فخرالدین حجازی همیشه پر مشتری بود .

ابراهیم انصاری زنجانی فخرالدین �جازی

دشمن زیاد بود ؛ مخالفت ، تهمت ناروا از دوست و دشمن هم کم نبود . دکتر اغلب سکوت می کرد انگار که بخشیده باشد اما به صراحت گفته بود که انصاری زنجانی را نمی بخشد ؛ چون گفته بود کسانی که برای گوش دادن به سخنرانی دکتر به حسینیه ارشاد می روند ، منحرفند ، مشکل جنسی دارند ! دکتر برآشفته شده بود و جواب داده بود ؛ « من همه ی کسانی را که با من سر عناد و دشمنی داشته اند می بخشم به جز انصاری زنجانی را » .

پروفسور شاندل ( قدری فیلسوف ، قدری شاعر و قدری سیاستمدار )

خودش می گفت بیش از هر نویسنده و متفکر دیگری ، از نظر هنری و فکری ( فکری و اعتقادی ) تحت تاثیر اوست . نام ادبی خودش را هم از نام او گرفت ؛ « شمع » ( که به فرانسه می شود شاندل ) ؛ « و شمع چیزی نیست جز آمیزه ی نخستین حروف نام کامل من » . شاندل بین دکارت و بودا در نوسان بود ، با منطق یونان سر و سری داشت ولی هیچ وقت « انسان حیوان ناطق است » ارسطو را نپذیرفت . با علوم روز غریبه نبود و هنر شعرش را با آنها تزیین می کرد و از اشراق شرق بهره ها می برد . بعضی می گویند شاندل همزادی است که شریعتی برای خود آفرید تا آنچه را که خود نمی توانست آشکار و مستقیم بگوید از دهان او بگوید . سعی می کرد قلم و زبان او را داشته باشد .

پروفسور لویی ماسینیون ( استاد و اسلام شناس )پروفسور لویی ماسینیون

« آه ، اگر در زندگی ماسینیون را نمی شناختم و این حادثه بزرگ رخ نمی داد ، تا آخر عمر از چه چیزها بی خبر می ماندم . » پیرمردی 79 ساله که به چشم دکتر زیبا بود ، با چهره ای استخوانی ،چشم های نا آرام  ، همیشه در فکر ، بی دقت به اطراف و دقیق در تفکر . مردی زود جوش که9 از زیبایی به همان اندازه بی طاقت می شد که از زشتی . شریعتی او را تقدیس می کرد و دوستش داشت . استاد روح سرکش شاگرد را سیراب می کرد و فوت و فن  « فاصله گرفتن از ابتذال » را یادش می داد . ماسینیون همه عمرش را بر سر تحقیق درباره حلاج و سلمان و فاطمه (س ) کذاشته بود . دکتر کتاب سلمان پاک استادش را ترجمه کرد  و در جمع آوری ، خواندن و ترجمه متون درباره حضرت زهرا (س ) همذاهش بود . همیشه از آن دوسالی که با استاد گذرانده بود ، به عنوان « اوقات پر افتخار و فراموش نشدنی زندگی اش » یاد می کرد .

پوران شریعت رضوی (دوست همسر )

« در آن سال های اول که تازه با هم آشنا شده بودیم ، با هم همکلاسی بودیم و هنوز پا به زندگی من نگذاشته بود ، من چه بودم ؟ که بودم ؟ جوانی بودم پیر ! جوانی بدبین ، تلخ اندیش ، تنها ، گریزپا ، سر به هوا ، و غرق در خیال » . عپوران شریعت رضوی لی شریعتی ، پوران شریعت رضوی را در دانشگاه دید . اسم و رسم اش را از قبل می شناخت ؛ به خاطر برادرش که 16 آذر جلوی دانشگاه شهید شده بود . پوران در آبان 1313 در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد . پدرش ، علی اکبر شریعت رضوی ( از سادات رضوی ) خادم آستان قدس و از بازاریان قدیمی مشهد بود . او و علی شریعتی 19 سال با هم زندگی کردند که به قول شریعت رضوی ، « زندگی خانوادگی » در این 19 سال بیشتر حاشیه بود تا متن . « متن ، دغدغه ها و آرمان های علی بود . با وجود این ، همیشه قدرشناس بود و گهگاه این شعر حافظ را برایم زمزمه می کرد ؛ تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت / به مردمی نه به فرمان ، چنان بران که تو دانی » .

 

مطالب برگرفته شده از مجله همشهری جوان شماره ی170

 








دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.